X
تبلیغات
آواز ایرانی

آواز ایرانی
 
نومیدْ مردم را معادی مقدّر نیست _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
21 فوریه مصادف با دوم اسفند، روز زبانی مادری نام گرفته است

از این روی قصد دارم یکی از مشهورترین و محبوب ترین اشعار کردی را در این روز ارائه کنم.

البته دکتر پرویز ناتل خانلری نیز شعری با همین مضمون سروده است.

که آن را نیز در بخش ادامه مطلب قرار داده ام.

شعر پیره هه لو (عقاب پیر)

شاعر: سواره ایلخانی زاده (بوکانی) از همشهری های خودم.

که با الهام از شعر هه لوی برزه فر (عقاب بلند پرواز) استاد عبدالرحمن شرفکندی (ماموستا هه ژار)

سروده شده و دو بیت آخر نیز،همان شعر معروف هه ژار می باشد.

"ژینی کورت و به هه لویی مردن        نه ک په نا بو قه لی رو ره ش بردن

لای هه لوی به رزه فری برزه مژی       چون بژی شرطه نه وه ک چه نده بژی"

که به جرات میتوان گفت که هر کردی، این شعر را شنیده  و الگوی بسیاری از کردها بوده و هست.

ترجمه ی این شعر بلند کار آسانی نیست و من سعی کردم هم به معنی و هم به کلام شاعر وفادار باشم

شاید در بعضی ابیات، معنی کلمه به کلمه شعر را ترجمه کرده باشم و بر عکس در برخی ابیات

فقط مفهوم و پیام آن بیت را رسانده باشم.

در آخر از دوستانی که به زبان کردی آشنایی ندارند تقاضا دارم، ترجمه را به دقت بخوانند

یقینا درس های گرانقدری از پس آن حاصل خواهد شد.سرلوحه ای برای راه و رسم زندگی

آواز ایرانی

شعر پیره هه لو:

پاییزه دار و ده ون بی برگه        دل په شوکاوی خه یالی مه رگه

پاییز است و درختان بی برگ شده اند          دل من از خیال مرگ سردرگم شده است

هه ر گه لایی ک که له داری ک ده وه ری      نوسراوه یه که به ناخوش خه به ری

هر برگی که از درختی می افتد، نوشته ایست با خبری تلخ

تاو هه ناوی نیه وا مات و په شیو      له شی زاماری ده کیشیته نه شیو

آفتاب گرما ندارد و بی رمق است     کشان کشان تن خسته ی خود را یدک میکشد

روژپه ره سارده کزه ی بای زیریان       کاته بو ژینی له دست چو و گریان

روزگار سرد است و باد جنوبی سردی می وزد،    وقت خوبیست برای گریه بر عمر از دست رفته

دلی پر بو له په ژاره و له دلو        ژینی خوی هاته وه بیر پیره هه لو

دلش پر از درد و غم بود،  عقاب پیر روزگار خود را بخاطر آورد

به قسه خوشه مه ترسی مردن         تاله ئه و هه ستی به مردن کردن

به گفتار ساده است که از مرگ نترسی، ولی در واقع بسیار تلخ است که منتظر مرگ باشی

کاتی کوچ کردنه وختی سه فه ره       داخه که م سه ختی نه مانم له به ره

وقت کوچ و سفر فرا رسیده ، اندوه و سختی نبودن در پیش است

هه ر بینا هات ئه جه ل و من مردم       با له شیوی ک په ر و بالی بردم

شاید به ناگاه عجل بیاید و مرگم فرا رسد، در گوشه ای از آسمان ،باد پرو بالم را برکند

تو بله ی پاشی نه مان ژینه ک بی؟         بو له شی سارده وه بو تینه ک بی؟

آیا بعد از مرگ زندگی دیگری وجود دارد؟     آیا برای جسم سرد و مرده گرمایی هست؟

تو بله ی ئه و خه وه هه ستانی بی؟         یا نه ئه و قافله وه ستانی بی؟

آیا این پس از این خواب، بیداری هست؟ آیا این قافله توقفی خواهد داشت؟

مرگه  دی و دوا به هه موشت دی نی        هه مو ئاواتی له دل ده ستی نی

مرگ است، می آید و به همه چیز خاتمه می دهد، تمام آرزو ها را از دل می ستاند

پاشه روکه یه کی بکم له و باخه         تاکو بال و پری من پرداخه

بگذار گشتی در این باغ بزنم، تا هنوز بال و پر من توان پرواز دارد

هر بروم نابه لد و بی سه رو شوین        دیار نیه خیلی هه لویان له چوین

بی نشان و بی مقصد پرواز میکنم (به سوی ناکجا آباد). معلومم نیست خیل عقاب ها کجایند

شارزای ریگه ی مردن کیه؟         چیه ئه و منزله کوینی جیه؟

چه کسی راه مرگ را می شناسد؟ مکانش کجاست؟ چگونه جایی ست؟

نامه ریبواری که لی هات و نه هات        چاره کم به شکو ئاوا هات و نه هات

قدم در راه مینهم، به امید تقدیر و هرچه در پیش است، شاید چاره ی  بخت من اینگونه مقدر شود

خوی به خوی کوت که ده چم بو لای قه ل        که ی خودای پیر و به بیری گه لی مه ل

به خود گفت: به نزد کلاغ میروم، کدخدای پیر و دانای پرندگان

هه لفری راوکه ری زالی که ژ و کیو         له چیای به رزه وه روی کرده نه شیو

شکارچی پیر کوه و دشت پرواز کرد و از آسمان مرتفع به سمت دشت آمد

که و ته ئه و ده شته له ترسا ته ق و ره و        ده ر پری کورکور و کرمایه وه ک که و

از ترس ورود عقاب هیاهو و بلوای در دشت در گرفت و پرندگان از هر گوشه پا به فرار گذاشتند

هاته لای قه ل به کزی و بی وازی          قه ل کوتی مامه هه لو ناسازی؟

با دردمندی و بی رمقی به نزد کلاغ آمد، کلاغ گفت: جناب عقاب بیمار شده ای؟

 

 

کوتی قالاوه ره شه ی پز کورم        پیرم و پیه له لیوی گورم

عقاب گفت: پرو بالم ضعیف شده.پیر شده ام و پایم لب گور است

باخی ژینم به خه زان ژاکاوه         کاتی مه رگه و عه جه لیش ناکه وه

باغ زندگی ام از خزان در رنج است، زمان مرگ فرا رسیده و عجل به ناگاه در راه است

پیم بلی چونه که تو هه ر لاوی        زور به سال پیری به لام چا ماوی

به من بگو چگونه است که تو هنوز جوانی، گرچه به سن و سال بسیار پیر هستی ولی سالم و سرحال مانده ای

هیزی ئه ژنوم نیه بال بی هیزه        هه مو گیان داری ژیان پاریزه

زانو هایم توان ندارد و بالم ناتوان گشته، حیوانات به هر حال به این روز گرفتار می شوند

قه ل کوتی باشه که گوی را دیری         په ندی من پاکی به دل بس پیری

کلاغ گفت: بهتر است که گوش فرا دهی و پندم را به دل بسپاری

ئه و ده مه ی بابی به هه شتی من مرد         دور له تو درد و به لای ئیوه ی برد

زمانیکه پدر بهشتی من فوت کرد، دور جان شما، درد و بلای شما را با خود برد

په ی کوتم روله ئه وه ی زار و نه زار         هه یه تی درد و نه خوشی به هه زار

به من گفت: فرزندم هر جانداری، پیر یا جوان، هزاران بیماری و مرض دارند

دیق و زردویی و ئاهو و ورهه م              به گژه ی بای به قه وت دین به ر هم

دق و زردی و سکته و سرطان، مانند یک طوفان با هم به سراغ می آیند

گوشتی که و چه نده که تام داره به ناو           هه نگ و هالاوی ده هنویته هه ناو

گوشت کبک هرقدر که خوشمزه است، بیماری های زیادی را بهمراه دارد

تاوه سی بیر و خه یال سرده که وی          که له گور که و تی وه ها در ده که وی

میل و هوس بر تو پیروز میشود ولی در دوران پیری هزاران مرض پدیدار میشود

پین و پالی که له پالی دی یه           منزلی نوکه ری خوتی لی یه

ولی گنداب و لجن زار (پهن و سرگین) روستا ها، منزلگاه من است

که ره توپیو که لاکی گویلک          هه لمی دل رونکه ره وه ی سه گویلک

الاغ مردار و لاشه ی گوساله ها، پاک کننده و شفا بخش تن و جان هستند

پیکه وه چینه بکه ین له و په ینه          بوی سنیر مه رحه می بیر و زینه

بیا با هم در این پهن ها چینه کنیم، برای ما دوای درد ذهن و هوش است

ول به وه چه نده به معنا قوله            مه ثه ل و گفتی قه دیما قوله

دقت کن که چقدر معنی این گفته عمیق است، ضرب المثل قدیمیان است و پر معنی

بیکه سه ر مشقی ژیان ئه و ئیشه         هه ر له سه ر داری نه وی هه ل نیشه

این کار را سر مشق زندگی ات قرار بده، فقط بر روی درختان کوتاه، فرود بیا (هرگز بلند پروازی نکن)

هاته وه بیری هه لو رابردوی          پاکی بوژانه وه یادی مردونی

عقاب گذشته ی خود را به یاد آورد، تمام خاطرات در ذهنش مرور شد

گول کرا رایه خ و پایه ندازم          چه نده ئاژوا له شی کیو ئاوازم

زمین و دشتها در زیر پایم بود، چقدر تن کوه ها به آواز من لرزید

چه نده روانه مه زه وی له و بانه          کیو و ده شت له و سه ره وه چه ن جوانه

رودخانه ها از این بالا چقدر روان هستند، کوه و دشت از این بالا چقدر زیباست

چه ن چکوله ن په له وه ر له و به رزه          ئاخ که چه ن خویری گره ئه م ئه رزه

موجودات از این بالا چقدر کوچک به نظر میرسند، افسون که این زمین فرومایگان را در بر گرفته است

چه نده راوی که و که و بارم کرد             دژمنی تاقه نیشم قارم کرد

چقدر پرندگان و کبک ها را شکار کردم و دشمنان را از پای در آوردم

کولکه زیرینه وه کو طاقی زه فر          ئاسمان بو منی به ست کاتی سه فر

رنگینکمان مانند طاق ظفری بود که آسمان در هنگاه سفر برایم می ساخت

هه و ته وانان بو مدالی شه ری من          چه نده شوراوه به خوین شاپه ری من

مدالهای جنگی فراوانی کسب کرده بودم و شاه پر من بارها با خون شسته شده بود

ئه ستا بو وا ره به ن و داماوم؟              من هه لو، چاو له دمی قالاوم؟

پس چرا اکنون اینگونه فرتوت و درمانده شده ام؟ من عقاب، چشم به سخنان کلاغ دارم؟

ساکه و کاره وه ها ساکاره                 مرگه میوانی گه دا و خون کاره

تقدیر چنین است و چاره نیست، مرگ مهمان گدایان و فاتحان است

هه  وری ئاسمان بی خلاتم باشه           باله شم خاکه پکیشن باشه

بگذار کفن من ابرهای آسمان باشد، بگذار خاک بر روی جسمم بریزند

کوتی وا شینی دریژ پیش که شی خوت          گوشتی منداره وه بو هه ر به شی خوت

عقاب به کلاغ گفت: عمر طولانی پیشکش خودت، گوشت مردار هم ارزانی خودت (سهم خودت)

"ژینی کورت و به هه لویی مردن         نه ک په نا بو قه لی رو ره ش بردن

عمر کوتاه و عقابانه مردن، نه اینکه به کلاغ روی آوردن

لای هه لوی به رزه فری برزه مژی       چون بژی شرطه نه وه ک چه نده بژی"

در نزد عقاب بلند پرواز آسمانها، چگونه زیستن مهم است، نه چه اندازه زیستن (شرط چگونه زیستن است، نه چه اندازه زیستن)

 

 


شاعر: سواره ایلخانی زاده

برگردان به فارسی: کسری وحیدی


از دوستان کرد زبان خواهش میکنم اگر نقص و خطایی در ترجمه ی این حقیر وجود دارد حتما با ذکر بیت و تصحیح ترجمه اطلاع دهید تا در اصرع وقت اصلاح کنم.با تشکر


آواز ایرانی

آرشیو مطالب آواز ایرانی



گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

دكتر پرویز خانلری


برچسب‌ها: شعر, هه ژار, کردی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط کسری وحیدی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است :